شنبه 13 تیر ماه سال 1388
به نام خدا
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در
کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و
راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟
گفت: بلبلان دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و
غوکان درآب، و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و
من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستـان مخــلص را مگــر آواز مـــن رسید به گــوش
گفت: بــاور نداشتــم که ترا بـانگ مرغی چنین کند مدهـــوش
گفتم: این شرط آدمیّت نیست مرغ تسبیـح گـوی و من خــاموش


